تبلیغات
CooL - قصه عشق من و آلاله ...

CooL

لینکدونی

آرشیو لینكدونی

لینكستان
دانلود تمام كلیپها و زنگهای موبایل
بهترین موزیکها و کلیپها
دانلود همه چیز
دخترای ۰۵۱۱
ParsiKade
برترین سایت بازی ایران

جستجو


نظر سنجی
نظرت درباره قالب جدید چیه ؟







آمار وبلاگ

: بازدید های امروز
: بازدید های دیروز
: كل بازدید ها
: كل مطالب
: كل نظرها
- : ایجاد صفحه


نوشته های اخیر :

+ تفریح
+
+ My Heart Will Go on ...
+ مکافات نامه !
+ سوتی
+ مکافات نامه
+
+ یک بوسه
+ شاهنامه فردوسی
+ *
+ اولین بوسه ...
+ Rise Of Evil
+ قصه عشق من و آلاله ...
+ Pirates
+ شرلوک هلمز نسخه فارسی

.کلیه حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ است
Copyright ©2005 - 2006 By Majid.All Right Reserved For
Template4u4me.mihanblog.com

عنوان مطلب : قصه عشق من و آلاله ...
دوشنبه 18 تیر 1386

یه روزی ، مهم نیس چه روزی ولی حدودا ۸ ماه پیش ، برامون کارت دعوت عروسی یکی از فامیلای دور اومد. همون شب من تمرین تیم بسکتبال داشتم - شهرداری مشهد - و اصلا نمیخواستم برم ... کلا اهل مهمونی و اینا نیستم ولی با اصرار مادرم قبول کردم. مث همه مهمونیهایی که میرم ، یه گوشه رو انتخاب کردم و نشستم به تماشا کردن و فکر کردن.

تا اینکه پسر و دختر عموم - کیوان و عسل - اومدن پیشم و گفتن بیا تو اتاق آخری ، بچه ها اونجا جمعن.

اونجا هرکسی یه کاری میکرد ، یه عده ای با کامپیوتر ور میرفتن ، یه عده حرف میزدن و یه عده هم رپ میخوندن . ولی یه دختر جوونی اونجا نشسته بود و هیچکاری جز انداختن این پاش رو اون پاش و برعکس و کندن پوست لبش - هنوزم اینکارو میکنه ها ... - نداشت. تا اینکه بحث کشیده شد به بازیهای کامپیوتری و بالاخره یه صدایی ازش دراومد . همونجا بود که رفتم تو نخش. خیلی عجیب حرف میزد . یه جوری کلمات رو زمزمه میکرد که فکر کنم همه پسرهای توی کفشون بریده بود و چشاشون از حدقه در اومده بود.

یه سوال تو بازی Resident Evil 4 داشت. بلافاصله همه کسایی که منو میشناختند منو نشونش دادن. اونم گفت : خب ؟

گفتم : کجاش گیر کردی ؟ گفتش : با اشلی باید یه پازلی رو حل کنی .

گفتم الان که ندارم میخوای ایمیلی چیزی بده راه حلش رو برات میل کنم.

خندید و گفت بعدا ...

منم خیلی طبیعی خندیدم و گفتم بعدا ...

تا آخر مهمونی فقط به اون به فکر میکرد . آخر مهمونی که همه داشتن میرفتن یه صدایی گفت آقا امیر ؟ گفتم : بله ؟ گفتش اینم ایمیلم ... برام میلیش کنین .

بعد از اینکه جوابو براش میل کردم تقریبا آشنایی ما با هم از اونجا شروع شد ... کسی ابدا فکرشم نمیکرد که یه نفر که از من ۱۲ سال بزرگتره الان روابطمون اینطوری بشه ...

تو همه مهمونی ها ، بیرون رفتنا و خلاصه کنار هم بودیم ... ولی نمیتونستم بهش بگم دوسش دارم ... میترسیدم بدش بیاد و دیگه نتونم ببینمش تا اینکه یه روزی دیدم خیلی گرفتس. خیلی ...

یه گوشه ای بهش گفتم نبینم غصتو ... گفت امیر اصلا الان  حوصله ندارم ... تا آخر مجلس همونجور گرفته بود . خیلی ناراحت بودم بدجوری غصه دار بود. دلم طاقت نیاورد بهش گفتم بالاخره بهم میگی چی شده یا نه ؟ گفتش نه ... دستاشو برای اولین بار گرفتم . گفتم شاید بتونم کمکت کنم ... با هم رفتیم تو اتاق من . نشست رو تخت و هرچی تو دل قشنگش بود برام گفت ... بعدم زار زار گریه کرد ... فک کنم یک ساعت گریه کرد. گفتم گریه نکن دیگه ... منم گریم میگیره

گفت واسه چی تو گریت بگیره ؟ گفتم : آخه ... سرمو انداختم پایین و گفتم : آخه من دوست دارم ...

وسط گریش خندید و گفت : تو دیوونه ای امیر ... این حرفای کس خلی چیه میزنی ؟

گفتم : چیه مگه ننگه ؟ دوست دارم دوست دارم دوست دارم ... خیلی هم دوست دارم ...

بازم خندید و گفت : خر ! من ۲۷ سالمه و تو ۱۵ سال !

گفتم : باشه ! به درک ! من دوست دارم ! تو چی ؟

گفت : من چی چی ؟ گفتم : خودتو به خریت نزن ، نظرت درباره من چیه ؟ چه احساسی داری ؟

گفت : خوب ... خیلی خوب ... فک کنم دوست دارم ...

بعدش همدیگه رو بغل کردیم و بازم گریه کرد ...

با صدای در هول هولکی همدیگه رو ول کردیم ...

کیوان و عسل بودن ... باز عین کس خلا با هم حرف میزدن ! یعنی با هم میگفتن ماییم !

اومدن تو ...  عسل گفت چیه ؟ آلاله گفت : هیچی ... حالم یکم بد بود ... الان بهترم

عسل گفت : بیا بریم پیش مامانم اینا کارت دارم ...

موقع رفتن هم بهم لبخند زدیم.

کیوان نشتس کنارم و دو دقیقه زل زد تو صورت من بعدم گفت : خاک بر سر مخ زنت کنن !

گفتم : گه بازی درنیار چی میگی ؟

گفت : خفه شو مخ زن بدبخت ...

گفتم : ببین کیوان هیچی به هیچکس نمیگی ها !

گفتم : واسه چیز نگم ؟ تو با آلاله ... دیوانه ها ...

درو بستم و گفتم : توکه دلت نمیخواد عمو مهران بفهمه با شیما ...

نیشش باز شد و گفت : سلام ... خوبی ... من تازه اومدم !

خندیدم و گفتم : حالا شد ... گمشو بیرون !

نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1386 و ساعت 02:07 ق.ظ توسط : Rick
ویرایش شده در ساعت - و -

پاسخ پاسخ به نوشته




منوی اصلی

» صفحه نخست
» ارتباط با ما
» طراح سایت
» اضافه به علاقه مندیها
» تبدیل به صفحه خانگی


آرشیو

مرداد 1386 (1)
تیر 1386 (23)


نویسندگان
Rick (20)
Alaleh (4)

موضوعات
This One (23)
Another One (1)

لوگوی دوستان
Creative Design Center


Template4u4me
Creative Design Center
Template4u4me.mihanblog.com